چی بگم خو:)!
ای بابا من ک نمیخام برم تهران اصرار داره میگ یا تو میای یا اصن هیچی دگ!
هی من میگم اینجا علی هس مامان بابام امام رضاااااااااااااا!
میگ الا و بلا تو باید بیای!تهران میگه ها!!!!!!!!!
هههه ب مامان میگم حالا شانس مارو ببین ما خاستیم بریم تهران دانشجو شیم تهرانو منفجر کردن تازه تو فکرم بود ک بعدها نماینده مجلس بشم نامردا فهمیدن ک رفتن تو مجلس!
ولی خداییش ی اضطرابی دارما!
الان تنهام فک میکردم نکنه الان داعشیا بریزن تو خونه !بعد دورو برمو نگا میکنم ببینم چیا هسن ک میتون برا دفاع از خود کمک بگیرم!بعد ههههه یاده حرف ی خانومه افتادم میگف ما شب ک زلزله اومد پاشدم مانتو شلوار تنم کردم خوابیدم(!!!!!!!!!!!)دخترمم میخاس بره حموم نزاشتم!هههههههههه افرین بهشون خداییش!
اوم دگگگگگ
الان یکم اضطراب دارم ک بیان مامانم اینا نمیشه بیشتر بنویسم
ببخشید
خیلی دوستدارم عشقم
مراقب خودت باش
بخدا میسپارمت:)
برچسب:
نویسنده: ماهان طاهری